تبليغاتX
گل گندم























گل گندم

پرسیدم: چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن، و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی!

پرسیدم: آخر ...

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد: مهم این نیست که قشنگ باشی ...، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.

وچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ... بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ...

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد ...

هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد، شیر نیز برای زندگی و

امرار معاش در صحرا میگردد، که میداند باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد: زلال باش ....،‌ زلال باش ....،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران، زلال که باشی، آسمان در تو پیداست!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:1 توسط شالیزه|

 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد، عشق زنجیرشد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند، زیرا لیلی نام دیگر آزادی است. 

 

"عرفان نظرآهاری"

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:55 توسط شالیزه|


آخرين مطالب
» زلال که باشی آسمان در تو پیداست
» دنیا که شروع شد زنجیر نداشت
»
» آیا "زندگی" را "زندگی" کرده ای"؟!
» 13 خط برای زندگی از گابریل گارسیا مارگز
» رهايي
»
»
» روزها فکر من این است و همه شب سخنم
» عجیب از درد دل خسته دلان!
Design By : Pars Skin